تبليغاتX
بانوی ایرانی

بانوی ایرانی

یادداشت های روزانه

33اصل طلایی جنبش نافرمانی مدنی

نافرمانی مدنی مجموعه تاکتیکها و رفتارهای اجتماعی است که برای تغییر مسالمت آمیز نظام سیاسی از سوی مردم بکار می رود و از گرد همائی ها و تظاهرات و اعتصابات و آگاهی دادن ها و چالش هر روزه اقتدار حکومتی، هر اقدامی را که به سود مردم و در مخالفت با رژیم باشد در بر می گیرد.مهم ترین اصول نافرمانی مدنی شامل این موارد است:

 
1- اخلال در روال عادی جامعه

 2- ایجاد تجمعات در اشکال متفاوت

3- مختل کردن نقل و انتقالات روزانه و امور عمومی در شهرها (مانند: ايجاد ترافيك هاي سنگين در خیابان ها، بوق زدن هاي متوالي و روشن كردن چراغ های اتومبيل در ساعات مشخص روز، اخلال در رعایت ساعات خاموشی و سوء مصرف منابع عمومی و...)

4-استمرار در اجرای گردهمایی‌های خاموش و اعتراض های خزنده فردی در مراکز تجمع شهری(مانند: ایستگاه های اتوبوس،مراکز خرید، پارک ها و...)

5- تحصن‌های مسالمت‌آمیز

6- تلاش برای جلوگیری از بازگشت به زندگی عادی

7-در معرض دید همگانی قرار دادن نمادها و شعارهای جنبش

8- اعتصاب با هدف اخلال در چرخه اقتصادی( از قبيل بستن مراكز تجاري و بازارها، تاخير در حضور در ادارات براي كارمندان و تعجيل در خروج ها، عدم پرداخت به موقع قبوض آب و برق و تلفن و گاز و...)

9-جلوگیری(از) و یا اعتراض(به) تصمیمات دولتی در تمامي سطوح(از کوچک ترین نهادهای دولتی تا عالی ترین ارگان های تصمیم سازی و تصمیم گیری)

10 - تشویق ماموران نظامي و انتظامی به سرپیچی از دستور و خودداری از تیراندازی به مردم و همچنین تخلیه روانی آنها از طریق گفتگو و زیر سوال بردن مشروعیت اعمال آنها (به عنوان مثال استفاده از چنين جملاتي: خودتونو ابزار دست بی رحما نکنید، اونایی که ازتون نفرت دارن، برده تون می کنن، زندگی تون رو تحت فشار می ذارن و نظامی بارتون میارن، بهتون می گن چه بکنید، چه نکنید، چی فکر کنید و چی احساس کنید، مشق نظامی بهتون می دن، خوراک بهتون می دن، باهاتون مثل گله ی گاو رفتار می کنن، مثل گوشت دم توپ ازتون کار می کشن. خودتونو به دست این آدما ندید، آدمای غیر طبیعی، آدمای ماشینی، با مغزای ماشینی، و قلبای ماشینی! شما ها آدمید! ،شماها عشق به بشریت رو تو سینه هاتون دارید. شما کینه ای ندارید؛ فقط اونایی که با عشق غریبه اند، به دیگران کینه دارن...)

11- ایجاد مراکز متعدد در رهبری جنبش

12- تهدید مقامات دولتی به محاکمه حقوقی در آینده

13- گفت‌وگو و مکاتبه گروه‌های حقوق بشری با رسانه هاي مستقل

14- خبر و اطلاع رساني به شیوه های گوناگون به گروه های هدف

15- جنبش شعار نويسي در تمام معابر، خيابان ها و مراكز پررفت و آمد، ديوارهاي مدارس، مراكز آموزش عالي و ادارات و نهادهاي دولتي

16- تهيه و انتشار خبرنامه و تراكت به مناسبت هاي گوناگون و به صورت مستمر

17- استفاده از جنبش نرم افزاري و اينترنتي از قبيل ايميل، وبلاگ و سايت جهت خبر رساني و آگاهی بخشی

18- استفاده از تلفن همراه و سرويس پيام كوتاه به عنوان یک ابزار ارتباطی

19- حضور در پشت بام ها و سردادن شعارهاي سازماندهي شده در به رسميت نشناختن مشروعيت و عدم مقبوليت نظام

20- خروج سرمایه‌ها و پس‌اندازها از بانک‌ها و موسسات اعتباری

21- امتناع از همکاری برای دریافت و یا ارایه اوراق شناسایی

22- خروج از قانون و امتناع از اجرای آن به اشكال گوناگون

23- طرح مطالبات آزاديخواهانه در قالب هاي مختلف

24- شبكه سازي هاي اجنماعي در سطوح كوچه ها، محلات، خيابان ها و ایجاد شبکه های ارتباطی اینترنتی با شهرستان ها از طریق وبلاگ و ایمیل

 25- سازماندهي شبكه هاي صنفي زنان، دانشجويان، كارگران، معلمان، دانش آموزان، بازاريان به منظور هماهنگی در اقدام و همچنین بازدارندگی

26- به راه انداختن جنگ رواني عليه رژیم در تمامی سطوح با استفاده از تهییج و تبلیغ

27- پاره کردن تراکت های تبلیغاتی رژیم در خیابان ها و معابر و رنگ پاشی روی عکس ها و تصاویر مقام های حکومتی

28- استفاده از تمامی تکنولوژی های سنتی و نرم افزاری برای درهم شکستن چهره دیکتاتوری و تمامی مظاهر رعب آور آن(مانند پیامک های حاوی طنز، ناسزاگویی های محفلی، کاریکاتور سازی، هجو و...) 29- تحريم تمامي مناسبت هاي تقويت كننده مشروعيت بخش به رژيم

30- آموزش نافرماني مدني به صورت انتشار و توزيع جزوه هاي راهنمای مدون و سی.دی های کامپیوتری

31- تولید فکر و طراحی نقشه و راهکارهای به روز شده برای نافرمانی مدنی

32- تدوين استراتژي هاي مدون براي گذار از نافرماني مدني به بدفرماني مدني

33-آماده سازی نیروها در تمامی سطوح برای تغییر کاربری جنبش از بدفرمانی مدنی به جنبش اعتراضی آشکار در دوران پساگذار

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 19:25  توسط  آناهید  | 

ایران زمین، کی مانده درسلطه ناکسین

 
 ای ایران ای مانده درخطر
  شب در آید میرسد سحر
  ننگین ماند چهره بدان
   نام ایرانٍ تو جاودان
ای دولت سیاه زشت اهرمن نژاد
خیزش وطن دهد فریب تو بباد
 آتشفشان این میهن است
گور تو و اهریمن است
ایران زمین، کی مانده درسلطه ناکسین
بر دشمنش تا ابد ننگ وکین
 
جهل و نیرنگ پشت تو شکست
فرزند میهن به غم نشست
نیرنگ بازان را زبون کنم
من پشت تو سرنگون کنم
در نکبت و جنون تپیده مام میهنم
میهنم، خدا خدا خدای میهنم
 با عزم خود بر می کنم،
هرآفت از این میهنم
 ایران زمین، کی مانده در سلطه ناکسین
 بر دشمنش تا ابد ننگ و کین
 
 بر جا جایت لاله خرمن است،
بر هر کویت کشته من است
صدها دیگر بین که زنده اند،
 دل از جان بهر تو کنده اند
ای دولت سیاه زشت اهرمن نژاد
خیزش وطن دهد فریب تو به باد
آتشفشان این میهن است،
گور و تو و اهریمن است
ایران زمین، کی مانده درسلطه ناکسین
                        بر دشمنش تا ابد ننگ و کین
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 3:27  توسط  آناهید  | 

شبنامه شماره 1ـ 25 تير88

امروزصبح باز هم شب نامه  در  منطقه نیاوران٬منظریه٬ جمشیدیه ٬جماران وکوهستان به صورت گسترده پخش شده بود.متاسفانه من اسکن ندارم ولی متن آنرا برایتان مینویسم.امیدوارم در تکثیر و انتشار آن کوشا باشید.به امید پیروزی وآزادی

*****************

شبنامه شماره 1ـ 25 تير88

 

با ياد وخاطره شهدا ، ندا وسهراب وكيانوش ...

"نترسيد نترسيد ماهمه با هم هستيم"

"حكومت آخوندي سرنگون ، سرنگون ، سرنگون"

 

اقبال در حال چرخيدن است و نبايد پيروزي افتخارآميز و اجتنابناپذير خودمان را از دست بدهيم ، با حضور فعال درخيابان وپارك ودم درب اوين و ... 

 25 خرداديكمين ماه سردادن نداي آزادي را گرامی می داریم. 

سهراب اعرابي ، ستاره اي دركهكشان ستاره ها كه اميد فرداي آزاد وآباد را ميدهد

, مادر اعرابي گفت, ”من سكوت نخواهم كرد

شهادت و مرگ  ناجونمردانه سهراب ٬ ندا ٬کیانوش و دیگر رهپویان راه آزادی را باید  به يك فرياد متحد تبديل كنیم.

 

پاسخ مهندس ميرحسين موسوي در پاسخ به دعوت مردم درخصوص شرکت به نام خدا و با تقديم سلام متقابل٬

از آنجاکه اکيداً پاسخ به دعوت همدلان و همراهان در راه صيانت از حقوق مشروع زندگي آزاد و شرافتمندانه را بر خود واجب ميدانم، روز جمعه مورخ 26/04/88 در ميان صفهاي شما حاضر خواهم شد.

 تمسک به حبلُ المَتين ايمان و قرار گرفتن در حِصن امن الهي که اين دعوت شما متضمن آن است بهترين طريق وصول به آزادي هاي به ناحق مسلوب شده از ماست.

 با تقديم احترام- برادر شما ميرحسين موسوي- 24/ 04/ 88

 

جرم همسرم، پسر و دخترم چيست؟'‌اين سوال مشترك همه خانواده هاي بازداشت شده است جلوی درزندانها و كلانتري ها و...

پاسخ : ايستادگي وادامه راه تاتحقق آزادي حق به يغما رفته ميباشد٬ای هموطن با شرکت فعال وگسترده خود در اعتراض به کودتای ننگین خامنه ای وسپاه بر علیه رای مردم ایران٬ نگداریم رژیم با توسل به زور و دیکتاتوری به خواست خود دست پیدا کند.

قیام ادامه دارد...

*************

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 16:36  توسط  آناهید  | 

به خاک پاک ایران قسم که نخواهیم گذاشت که این جنبش بخوابد

بسم الله الرحمن الرحيم

هموطنان گرامی‌ و قهرمان، حوادث های   یک ماه اخیر به ما درس های مهمی‌ آموخته و مسولیت تاریخی‌ خطیری بر روی شانه های ما قرار داده است، و از همه ما انسانهایی‌ متفاوت با حس مسوولیت بیشتر نسبت به ایران ساخته، و  وجدان‌های اجتمایی‌ و سیاسی ما را بسی‌ بیدار تر کرده است. دولت منفور بأند احمدی‌نژاد و خامنه‌ای و همکاران مزدورشان با استفاده از زور و وحشی گری قصد در استقرار حکومت نامردمی زور و تقلبی خود دارند. هموطنان، به جز اندک مواردی مردم ایران در طول ۱۰۰ سال اخیر چنین به آزمایش  گذاشته شده ‌اند و فرصت بدست گرفتن سرنوشت  خود را در چنین شرایط
 خاصی‌ داشته ‌اند. مردم قهرمان، بیایید این مشعل خطیر تاریخی‌ را به مقصد برسانیم و شرایط زندگی خود و نسلهای بعدی را برای همیشه بهتر سازیم. این حرکتی‌ که  همه با هم از فردای کودتای ۲۲ خرداد شروع نمودیم نتایج و تجارب چه بسا مهمی برای ما داشته است. این حرکت موفق به شکستن دیوار اختناق و  وحشت مستبدترین رژیم در تاریخ معاصر ایران شدیم. ببایید با خون شهدا هم پیمان شویم، به شرف خود قسم خوریم که اگر کوها بجنبند از جای خود تکان نخواهیم خورد و شر این یاغیان  و قاتلان که هیچ کاری جز شکستن حدود خداوند ندلرند را از سر این ملت کم کنیم. به خاک پاک این میهن قسم که نخوا هیم گذشت این جنبش بخوابد. بیایید با سازماندهی  بهتر و گسترش دامنه جنبش به تمام اقشار و نهاد‌های جامعه و تشویق به اعتصاب آتش این جنبش را داغتر کرده و رژیم رو به لبه پرتگاه برسانیم. این جنبش مارا به نیروی خود امیدورتر و رژیم رو به ضعف و زبونی خوب آگاه تر کرده است. ما چیزی به جز زنجیر‌هایمان از دست نخواهیم داد، بپا خیزیم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 1:1  توسط  آناهید  | 

گربه دیده دولتی ملت‌ستیز

 

 


 

هادی خرسندی (اصغر آقا)

بچه‌ها این نقشه‌ی جغرافیاست

بچه‌ها این قسمت اسمش آسیاست

شکل یک گربه در اینجا آشناست

چشم این گربه به دنبال شماست

بچه‌ها این گربه‌هه ایران ماست  …….
 

گربه‌‌هه اینجاست غمگین و کسل

دارد این سی ساله کلی درد دل

 

گربه خیلی قتل و غارت دیده است

دزدهای با مهارت دیده است

 

دزدهائی دیده اسم و رسم‌دار

جمله‌شان با احترام و اعتبار

 

نیم تن سنگینی عمامه‌شان

چند تن تاراج در برنامه‌شان

 

دزدهائی نیز کاپشن بر تن‌اند

دزد سوزن سارق تیرآهن‌اند





می‌رود در جیب آنها پول نفت

یکقران از دست آنها در نرفت



گربه دیده در ره خود دام‌ها

دام‌گستر حجت‌الاسلام‌ها

 

دیده هرکس صحبت از دین می‌کند

مال مردم را به خورجین می‌کند

 

دیده هرکس می‌زند حرف از خدا

می‌برد از بهر خود سهمی جدا

***                       


گربه‌هه این هفته غمگین‌تر شده

غصه‌اش در سینه سنگین‌تر شده
 

گربه بیداد فراوان دیده است

خون بر آسفالت خیابان دیده است



گربه دیده ملتی با رأی و هوش


بهر رأی خود برآورده خروش

 

گربه دیده بچه گربه مثل شیر

نیست پروایش ز باتوم و ز تیر

 

گربه دیده دولتی ملت ستیز

تیغ خود از بهر مردم کرده تیز




پس چنین حیران و سر در گم شده

در غم از غمگینی مردم شده

 

گربه جان! حیف است که باشی غمین

گربه جان غمگین مشو لب ورنچین

 

این جوانانی که فرزند تو-اند

بچه گربه‌ها که دلبند تو-اند

 

باکشان از دشمن چون موش نیست

مشعل ما شعله‌اش خاموش نیست

 

تا برآورده است این ملت خروش

رفته بالا قیمت سوراخ موش


***                 



گربه حالش خوش نبود این چند روز


 

یک کمی افسردگی دارد هنوز
 
 
داشت از آن جمعه کلی دلهره


 

دیده بود انگار لولوخورخوره!


 

 


 

صحنه‌ی بد بسکه دیده طفلکی


 

رنگ از رویش پریده طفلکی


 

 


 

با همه احوال شیطان و بلاست


 

جان او با این حوادث آشناست


 

 


 

گربه دیده رنگ وارنگ انقلاب


 

چاپ گشته قصه‌هایش در کتاب


 

 
دیده خونخواران کوچک یا بزرگ

 

مثل کفتار و شغال و خرس و گرگ


 

 
غول‌ها دیده سراسر ادعا


 

ادعاهاشان از اینجا تا خدا


 

 


 

گربه رفته با تمام کوچکی


 

بیخ گوش غول بسته شیشکی!


 

 


 

گفته این ملت ندارد حس ترس


 

تو ولی از خشم این ملت بترس


 

 


 

گفته این ملت نجیب است و صبور


 

کرده از بالا و پائین‌ها عبور


 

 


 

از شما گنده‌ترش را دیده است


 

گاه جا هم خورده و ترسیده است!


 

 


 

لیک بعد از یک دو روز از ماجرا


 

گفته چی؟ گفته کجا؟ گفته چرا؟


 

 


 

برده هر رجاله را زیر سوال


 

پس زده بر خانمانش ضدحال


 

 


 

کرده خالی زیر پای حضرتش


 

بروصیت هم نداده مهلتش





 


بچه‌ها این گربه‌هه ایران ماست

با متانت،‌ پرتوان؛ درد آشناست



بارها خونش به خاکش ریخته


 

خاک او با خون او آمیخته


 

 


 

پس شده ساروج پوشاک تنش


 

سخت باشد در ستوه آوردنش


 

 


 

گاه می‌بینی اگر بنشسته پس


 

می‌رود تا تازه‌تر سازد نفس!


 

 


 

می‌رود تا پرتوان و پرخروش


 

از کنار خود بتاراند وحوش


 

گربه‌ی ما فارغ از جنگ و جهاد


 

اهل صلح است اهل عدل است اهل داد


 

 


 

گربه‌ با لفظ «بشر» جانش خوش است


 

گربه‌ی ما یادگار کورش است


 

بچه‌ها این نقشه جغرافیاست


 

بچه‌ها این گربه اسمش پرشیاست!


 

بچه‌ها این، خانه‌ی اجدادی است


 

گشته ویران تشنه‌ی آبادی است


 

خسته از شلاق استبدادی است


 

مرهم دردش کمی آزادی است


 

بچه‌ها، این کار فردای شماست


 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 19:9  توسط  آناهید  | 

هموطن ، درد ما استبداد است ، استبداد. هدف مشترک همهٔ ما : آزادی


در این ماه اتفاقات مهمی رخ داد که باعث شد تعدادی از شخصیت های کشور از چیزی که قبلا بودند، خواسته و ناخواسته تبدیل به چیزی بشوند که نبودند.
 
سید محمد خاتمی: یک فیلسوف اصلاح طلب که همه بخاطر او به موسوی رای دادند، تبدیل شد به یک فیلسوف اصلاح طلب که همه بخاطر موسوی دوستش دارند.
 
مهدی کروبی: یک نامزد لر شجاع که اصلاح طلب بود، تبدیل شد به رئیس دیده بان حقوق بشر و رئیس سازمان زنان ایران و پس از انتخابات در شلوغی خیابانها گم شد.
 
محسن رضایی: یک سردار متخصص استراتژی و کارشناس فدرالیسم که در عرض 24 ساعت تبدیل به قهرمان ملی شد و آنچنان مورد توجه قرار گرفت که یادش رفت قبل از انتخابات انصراف بدهد، در نتیجه بعد از انتخابات از قهرمانی ملی اعلام انصراف کرده و سالم به پایگاه خود بازگشت.
 
محمود احمدی نژاد: یک قهرمان بین المللی در عرصه خارجی و یک رئیس جمهور بدنام بی عرضه در عرصه داخلی که در عرض یک هفته تبدیل به یک جنایتکار جنگی در عرصه جهانی و یک کودتاچی بدنام بی عرضه دروغگو در عرصه داخلی شد.
 
اکبر هاشمی رفسنجانی: یک سوپرمن که قرار بود وارد اتاقش بشود و کت و شلوارش را دربیاورد و به نجات همه بپردازد، وی وارد اتاق شد و با گذشت سه هفته هنوز از آن خارج نشده است.
 
اکبر ناطق نوری: یک رئیس دفتر رهبری که از سوی یک نامزد محبوب رهبری متهم به فساد مالی شد. وی از آن تاریخ از خانه خارج شده و هنوز مراجعه نکرده است.
 
علی لاریجانی: شخصیت هشتم حکومت جمهوری اسلامی که به دلیل حذف نابهنگام پنج شخصیت دیگر، تبدیل به شخصیت سوم حکومت شد. وی در حالی که داشت می دوید از همه تندروها عقب ماند و به مدت یک هفته تبدیل به یک شخصیت میانه رو شد.
 
محمد علی ابطحی: یک شخصیت روحانی اینترنتی دوست داشتنی میانه رو و معتدل که به دلیل انقلابیگری دیگران دستگیر و از صحنه مبارزات دیلیت شد.
 
عطاء الله مهاجرانی: راست ترین نیروی اپوزیسیون در طول تاریخ که قرار بود چپ ترین نیروی پوزیسیون بعدی بشود، ولی در اثر یک تصادف نابهنگام تبدیل به رهبر معترضین شد.
 
شیرین عبادی: مهم ترین شخصیت بین المللی ایرانی که اخیرا متوجه شده است انتخاباتی در ایران صورت گرفته است.
 
محسن مخملباف: یک فیلمساز معتبر بین المللی که بیست سال از سیاست جدا شد و از ده روز قبل، روزی یک سال عقب ماندگی اش را جبران می کند.
 
غلامحسین کرباسچی: یک شهردار اسبق که ده سال مشغول زیباسازی شهر تهران بود و بشکلی موفقیت آمیز همین پروژه زیباسازی را در مورد شیخ اصلاحات انجام داد و او را از یک کوهستان بی آب و علف تبدیل به یک چشم انداز دیدنی کرده و مجددا به همین اتهام زندانی شد.
 
صادق محصولی: یک وزیر میلیاردر که به دلیل عدم آشنایی با مقدمات ریاضیات حاصل جمع اعداد را قبل از انجام چهار عمل اصلی به عنوان نتیجه انتخابات اعلام کرد. او ترجیح داد به جای چهار عمل اصلی ریاضی( منها، جمع، ضرب و تقسیم) از چهار عمل اصلی فیزیکی( زدن، انداختن، سقوط و شتاب دادن) استفاده کند.
 
فاطمه رجبی: همسر سخنگوی دولت که تا یک ماه قبل کسانی را که به طرف صاحبش حمله می کردند گاز می گرفت، وی در ماه گذشته اصولا گاز می گیرد، دلیل خاصی هم ندارد.
 
میرحسین موسوی: یک نخست وزیر سابق که بیست سال نقاشی می کرد و حرف نزد، نزد، نزد، نزد، نزد، نزد، اممممما حالا که آمد حرف بزند، آی زد!!!!
 
سید علی خامنه ای: یک رهبر متوسط و معمولی که هیچ وقت نه خیلی چپ زده بود نه خیلی راست، نه خیلی کند رفته بود، نه خیلی تند، نه خیلی مورد توجه بود، نه خیلی مورد بی احترامی، و سرانجام تصمیم گرفت حرف آخرش را بزند، اما دستپاچه شد و آخرین حرفش را زد.
 
حزب الله: گروهی از آدمهایی که پیراهنشان را روی شلوارشان می انداختند و به مردم اخم می کردند، سرانجام آنان دست شان را زیر پیراهن شان بردند و اسلحه های شان را کشیدند.
 
مردم ایران: هفتاد میلیون نفر که سی سال بود رفته بودند توی خانه و بیرون نمی آمدند، حالا سی روز است که از خانه بیرون آمدند و دیگر توی خانه نمی روند.
 
چه کسی ندا را کشت؟
 
روزنامه سپاه: بی بی سی به اوباش پول داد و ندا را کشت.
سفیر ایران در مکزیک: سازمان سیا ندا را کشت.
خبرگزاری رسمی ایرنا: تک تیرانداز منافقین ندا را کشتند.
امام جمعه تهران: خود اغتشاشگران ندا را کشتند.
پزشک ندا: بسیجی ای که ندا را کشت دستگیر شد و کارتش موجود است.
 
نتیجه گیری: یک بسیجی تک تیرانداز نفوذی منافقین که دست به اغتشاش زده بود و جزو اوباش به شمار می آمد، از بی بی سی که توسط سیا اداره می شود، پول گرفت و بعد از کشتن او کارتش را به یکی از افرادی که در خیابان بودند داد و فرار کرد.
 
 
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 2:4  توسط  آناهید  | 

دنیای مجازی چیست؟

لطفا این متن رو تا آخر بخونید.

دنیای مجازی چیست؟

روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم.

در رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.

فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ ... نه  

نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:

- عمو... میشه کمی پول به من بدی؟  

- فقط اونقدری که بتونم نون بخرم 

- نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست.  

- باشه برات می خرم

صندوق پست الکترونیکی من پُر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیامهای زیبا و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم.  
 

صدای موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم.

عمو .... میشه بگی کره و پنیر هم بیارن؟  

آه یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.

- باشه ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خُب؟

غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم. گارسون پرسید که اگر او مزاحم است ، بیرونش کند. وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست.  

بذار بمونه. برایش نان و یک غذای خوش مزه بیارید.

آنوقت پسرک روبروی من نشست.    

- عمو ... چیکار می کنی؟ 

- ایمیل هام رو می خونم. 

- ایمیل چیه؟ 

- پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.

متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای اینکه دوباره سئوالی نپرسد گفتم:  

- اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده 

- عمو ... تو اینترنت داری؟  

- بله در دنیای امروز خیلی ضروریه 

- اینترنت چیه عمو؟

- اینترنت جائیه که با کامپیوترمیشه خیلی چیزها رو دید و شنید. اخبار، موسیقی، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همة این ها وجود دارن ولی در یک دنیای مجازی. 

- مجازی یعنی چی عمو؟

تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.

- دنیای مجازی جائیه که در اون نمیشه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که دوست داریم اونجا هست. رویاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رو اونطوری که دوست داریم عوض کردیم. 

- چه عالی. دوستش دارم.

 - کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟ 

- آره عمو. من توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم. 

- مگه تو کامپیوتر داری؟

- مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اونو نمی بینیم.  

- نه ولی دنیای منم مثل اونه ... مجازی. 

- وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم

- خواهر بزرگترم هر روز میره بیرون. میگن تن فروشی میکنه اما من نمی فهمم چون وقتی برمی گرده می بینم که هنوزم هم بدن داره. 

- و من همیشه پیش خودم همة خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم. یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتر بزرگی بشم. 

- پدرم سالهاست که زندانه

- مگه مجازی همین نیست عمو؟ 

قبل از آنکه اشکهایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم.

صبر کردم تا بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا را پرداختم. من آن روز یکی از زیباترین و خالصانه ترین

لبخندهای زندگیم را همراه با این جمله پاداش گرفتم:

- ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی.

آنجا، در آن لحظه، من بزرگترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم.  
 
 
 

ما هر روز را در حالی سپری می کنیم که از درک محاصره شدن وقایع بی رحم زندگی توسط حقیقت ها ، عاجزیم.

این مطلب رو برای دوستان خود بفرستید. 

من این کار رو کردم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 14:6  توسط  آناهید  | 

تکرار تاریخ یا حماقت مکرر

با خودم قرار گذاشته بودم که از مسایل اجتماعی در ابن یادداشت ها بگم٫ولی انگار این خیاله وتا موقعی که آزادی اسیر تاریکی وجهل آخوندیه چه بخواهیم یا نه همه ایرانی ها سیاسی هستن.دیشب با یکی از دوستام حرف میزدم٫حسابی شاکی بود٫خیلی طول کشید تا آرومش کردم٫وقتی ازش پرسیدم چی شده داغ دلش تازه شد و کلی با من دعوا کردکه شماها که بلدید با اینترنت کار کنید چرا دست رو دست گذاشتین و آسمون ریسمون می کنید و از آنچه داره بر سر ملت ایران میاد چیزی نمیگید؟

خانوم و آقای که شما باشین با ترس ازش پرسیدم خوب حالا تو بگو چی شده تا ببینم چکار باید کرد.مطلبی که در زیر میاد حرفای این دوست شاکی منه و قضاوتش با شماست.

"سال ۵۷ رژیم آخوندی با دست گذاشتن بر روی اصلی ترین نقطه ضعف مردم ایران یعنی مذهب٫حالا به دستور چه کسی بماند؟برای چه هدفی؟اونهم که توی این سالها داریم می بینیم٫پس اونهم بماند؟بر سر کار آومد.وقتی میخواست بیاد با استفاده از آرمان های ملی مذهبی وبا نام پاک ترین و شریف ترین مبارزان راه آزادی ٫همون ها که بعدا" شدن منافق ومحارب٫روی کار آومد٫اومد که عکس منحوس اون دجال از خدا بیخبر را در ماه ببره و نشونش را هم از موهای لابلای قرآن پیدا کنه٫یادمه یه دست مردم تو کوچه ها  قرآن بود و سرها تو آسمون ٫راستی فکر کنم ماه کامل بود(حتما" تو داستانها خوندید که وقتی ماه کامله خیلی اتفاقهای غیر عادی می افته و خصلت حیوانی انسانها رو میادو یا شاید خصلت حماقت٫چه می دونیم)بالاخره ماه کامل بود٫و از همون روز نوجوانان و جوانان احمق که محتوای افکارشون فیلم های ۲زاری و لات ولوتی بود وتو خونه همشون قران بجای ابنکه خونده بشه سر طاقچه بود و مفاتیح مرتب و مکرر خونده می شد٫آره این بچه ها کرم تو تنشون وول زد و با چوب و چماق وقتی گروه های سیاسی هنوز پیروز نشده هر کدوم با یه پلاکارد اعلام وجود می کردن و آماده ی بخور بخور می شدن٫اومدن و کاسه کوزه ی همه رو بهم زدن ٫یادمه در تهران از پیچ شمرون تا نیرو هوایی چه فیلمی بودواز یه طرف با شاه میجنگیدن و از یه طرف مثل لاشخور ها به جون هم افتاده بودن٫مخصوصا" چماقداران خمینی دجال٫ولی درد من این نیست٫می خوام براتون از چماقداران بگم٫از کمیته٫از سپاه٫از بسیج که چه جوری پا گرفت٫کمیته ها که هر چی لات و لوت محلات بودن٫یعنی کثیف ترین آدم ها٫چاقو کش ها٫باج بگیرا٫و هر چی آشغال بود جمع شدن ٫ وشدن کمیته چون بهتر می تونستن محلات و اعتراضات را کنترل کنن٫اون سپاه کوفتیشونم شامل یه مشت توده ای٫اطلاعاتی٫اکثریتی و دجال های آخوندی شد تا بتونن با دست به دست هم دادن مردم بیچاره را سرکوب کنن و بماند که چطور عزیزان و دلاوران ایران و قلع وقمع  کردند٫اونم سرشون را بخوره.

وقتی جنگ شروع شد رژیم از ترس کودتا تا اونجا که تونست ارتش را کنار نگه داشت٫ زمان بنی صزر خائن را می گم که الان پول منقل٫ وافور و تریاکش و رژیم آخوندی میده تا بره بر علیه مبارزان ایرانی رجز بخونه وکه اونم بماند

بله بسیج کوفتی و سپاه پاسداران برای جلوگیری از نفوذ ارتش شکل گرفت٫اماامان از این بسیج٫اونایی که سنی دارن یادشون میاد که نوجوانان چطور با شستشوی مغزی در مدارس رودر رویی خانواده ها قرار میگرفتن و حتی فرار می کردن که خیر سرشون برن گوشت قربونی آخوند های دجال بشن و بقای ننگین این آشغال ها رو تضمین کنن٫که کردن.دیروز با یکی از این بسیجی های احمق حرف  میزدم که با افتخار می گفت ٫آره اونا بودن که از مردم ایران محافظت کردن ٫از ناموس از شرف مردم ایران؟ یک بچه ۱۲-۱۳ ساله که حتی دست چپ و راستشو درست نمی شناسه٫رفته از ناموس ایزان حمایت کرده٫که این ناموس را دو دستی تقدیم آخوند های دجال کثیف کنه که تمام احکامشون ٫حکم زیر شکمی است٫و بماند که وقتی تو قبرستون های هر شهر یا شهرک یا دهکده ی بری ٫پره از این گوشت های دم توپ؟!!!که بدون آمادگی و آموزش فقط یادشون دادن که چطور شلیک کنن و دستور مافوق را گوش کنن٫لعنت بر رژیم ٫که چطور این بچه ها را از آغوش خانواده ها دور کرد  و به سینه ی قبرستون فرستاد.

یادمه خیلی از این گروه ها مثل توده ای ها ٫اکثریتی ها٫سلطنت طلب ها چطور تو بوق و کرنا کرده بودن که ایران در خطره و با هیزم گذاشتن زیر آتیش جنگ با نام ایران دوستی ٫خاک پرستی٫چطور دلال تسلیحات بین  ایران و کشورهای خارجی  مخصوصا" امریکا شده بودن٫که اونم بماند.

اما امان از حماقت های مکرر که دو باره تحت عنوان جنگ و خاک پرستی و ایران دوستی باز می خوان این تاربخ لعنتی دوباره تکرار بشه.حتما دیدید که رژیم داره برای استشهادیون ثبت نام می کنه واینم به درک٫چون سرباز مزدور هستن٫برن بجنگن و بمیرن تا جونشون در بیاد٫ولی زمزمه های اینکه جنگ در بگیره و بازم این گروه ها بیان زیر عبای ملاها و با دشمن ساختگی آخوندی بجنگن و باز هم همون بسیجی ها حاضرن برای اینکه ناموس ایران و ایرانی را تو دامن آخوندها بندازن و باز به قول خودشون جانفشانی کنن.اینه اون درد یعنی حماقت مکررکه باز باید شاهد انجامش باشیم.

اما این بار با چشم باز رو در روی آخوندها می ایستم و می گم نه٫نه ٫ نه

این بار نمیزاریم جوانامونو گول بزنبد.نمی زاریم به اسم ایران دوستی و خاک پرستی هزاران نوجوان را به کشتن بدید."

دیگه ادامه ی حرفای دوستمو نمی نویسم ٫چون اونم تکرار مکررات بود.رو در روی یک نظام ۲۸ سال ایستادن و این حرفارو تکرار کردن٫ولی کو گوش شنوا؟تا وقتی خارج نشین های خوش نشین که فقط برا تفریح٫سرمایه گذاری تو بانک هاو پز دادن٫ طرفدار رژیم هستن و برا خود شیرینی هر کدوم اونا به نوعی لابی رژیم هستن٫ و تا وقتی که دولت های غربی٫کارتل ها٫منافعشون بودن یک رژیم محتجر و عقب مونده ی دجال بر سر کاره٫و تا وقتی که مردم ایران آنقدر نا آگاهن که باز دارن گول می خورن٫امثال دوست من باید این مطالب را مرتب بگن و بگن ٫تا به امید روزی که بزارن منم قصه برا بچه ها بنویسم و آخر همه اونا رو با خوبی و خوشی تموم کنم.

به امید آن روز

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 3:3  توسط  آناهید  | 

پسر خورشید

یکی بود یکی نبود غیر خدا توکشور ایران هیچکس نبود٫شایدم بود اما چه بودنی مثل نبودن٫آخ چی بگم که قراره این قصه٫قصه ی پسر خورشید باشه...

پس حتماغیر خدا هم کسانی بودن که یکیشون می باید پسر خورشید می شد٫اما تو ایران چطور می تونست پسر خورشید باشه ٫جایی که آدما توسط آخوندای شیطون صفت مسخ شدن و مثل آدم کوکی به هر سازی که براشون زده می شه٫می چرخن و می رقصن.

اینجوری قصه فایده نداره٫بذار از اول برات بگم٫از ایران از ایرانی که سرزمین دلیران و نام  آوران بود.سرزمین قصه های پهلوانی ٫شاهنامه ای ٫ابومسلم ٫  بابک ٫مازیار٫ ستارخان٫ باقر خان٫آخه از کجا بگم؟از خون های ریخته شده برا مشروطه؟یا از مصدق؟یا خیابانی؟یا از آزادیخواهایی که در سی تیر خونشون سنگفرش خیابونارو رنگین کرده بود؟از رزم آورانی بگم که  با سیاهی شب استبداد مبارزه می کردن؟یا از خون های ریخته در دهه شصت بگم؟یا از زندان های پراز زندانی ؟از سیاهچالهای که به خوک دونی معروف هستن؟

خدا جون نمی خوام قصه های آینده ی بچه ها با خون نوشته بشه٫ولی توی این تاریکی از چی بگم ؟پسر  خورشید؟آره میخوام نه از یک پسر بلکه از هزاران پسر و دخترخورشیدی بگم که مثل خورشید بی منت می تابن بدون اینکه توقعی داشته باشن.اونا با جوونی با زندگیشون تمام تلاششون اینکه روزی قصه های بچه های ایران زمین با عشق نوشته بشه٫روزی که دوباره قصه ها پر بشه از خنده٫ شادی و آخر قصه ها به کام همه شیرین بشه.اما آلان این پسرا و دخترای خورشید دارن با اهریمن تاریکی و جهل مبارزه می کنن٫هر کدوم یه جا٫یکی تو دانشگاه٫یکی تو کارخونه٫مدرسه٫بیمارستان٫یکی با صدای مردم شدن٫یکی با نوشتن٫یکی هم با جونش یکی هم با خونش.آره اینا تنها ادل خوشی من توی این تاریکی و ظلمت هستن٫اما هر روز دست نابکار اهریمن یکی از اونارو از خورشید می دزده و روزنه های نور رو می بنده٫تا مردم ایران گرم نشن و  بازم مثل مسخ شده ها  و هیپنوتیزم شده ها روز  و شب کنن و شب و روز.

راستی یعنی می شه یه روز بچه های خورشید دست خورشید را بگیرن  و بیارن تو آسمون ایران؟یعنی می شه یه روز خورشید با تمام گرماش بر سر مردم ایران هم بتابه؟گرمشون کنه؟انجماد و رخوت رو ازشون بگیره؟ و باز ایران بشه همون ایرانی که سرزمین عشق و شور بود ٫سرزمین نور بود ٫سرزمین خورشید ٫سرزمین دلیران؟!!!می شه؟

آخ که وقتی از دلیری می گم تنها چیزی که مرتب جلو چشمام می آد قیافه های غرق اعتیاد زنا و مردای ایرانه ٫ یاد خیابونا سر چهار راهها و خونه های سوت و کوریه که چشم به در دارن تا زن یا دختر خونه از کار برگرده٫اونم چه کاری٫ وای خدا خودت که بهتر می دونی فحشا نتیجه فقره ٫پس به چه جرمی اونا رو سنگسار می کنن؟اما  راستی به چه جرمی؟به جرم ناآگاهی؟به جرم گرسنگی؟به جرم اینکه شاه رفت و جاشو به این آخوندای خون آشام داد تا بازم این سرزمین را تاراج کنن؟ تاکه ته مونده ی ذخایرشو تو جیب کارتل ها و استعمارگران کنن؟واقعا به چه جرمی؟به جرم شاه راه خاور میانه  بودن؟به جرم نفت داشتن؟ به جرم آب داشتن؟برا ایناست که نمی خوان مردم ایران هوشیار بشه؟برا غارت بیشتر؟

یا شایدم باز خدا جون کاره خودته؟ و می خواهی مردم ایران را یه راست به یهشت ببری؟چون شنیدم که دیونه ها و کم عقلا می رن بهشت٫نکنه قصد تو هم اینه که ایرانیا بهشتی شن؟

وگرنه مگه می شه آدم این همه ظلم ٫ستم و جنایت  و ببینه وصداش در نیاد؟مگه می شه ببینی مملکتتو تاراج میکننو خفه خون بگیری؟مگه می شه پسرا و دخترای خورشید و ببینی که دونه دونه خاموش می شن و جیکت در نیاد؟مگه می شه زحمت کشا و کارگراشو ببینی که ماههاست بی کارن و نونی نیست که بر سر سفره هاشون ببرن و روتو کج کنی؟و از بی غیرتی دم نزنی؟

آره می شه ٫ چون اینجا ایرانه٫ایرانی که تحت حاکمیت آخوندا در بدترین و طالمانه ترین دوران تاریخی خودش داره دست و پا می زنه ٫زیر نفود غاصبانی که با نام دین و خدا وبهشت وجهنم ٫مردم را مسخ کردن.

دوست عزیزم می خواستم برات از پسر خورشید بگم٫ اما هر وقت می خوام بنویسم٫غم چکمه های آخوندی و رو صورتم حس می کنم٫بازم مگه شماها دختر ها و پسرهای خورشید نور آزادی را بر من و ایران زمین بانو بتابونید.

درود بر شرفتان

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 3:38  توسط  آناهید  | 

یکی بود یکی نبود


 
غیر از خدا هیچکس نبود٫باور کنید غیر از خدا هیچکس نبود و خدا مثله همیشه قادر مطلق بود٫ اما تنها٫خیلی تنها٫یه شب  وقتی نگاه به تنهایی خودش کرد ٫گفت:اینجوری نمی شه٫باید کاری کرد و این بود که ملائک خلق شدن٫اما چه فایده٫غیر ازچشم و بله و نه حرفی نبود.بندگی مطلق٫باز خدا تنها  بودوباید یه فکری می کرد٫اما چه فکری؟
خدایه چیزی می خواست که راضیش کنه٫برا همین از چهار گوشه جهان خاک خواست٫آب خواست٫آتیش خواست و باد.اما چرا این هارو با هم؟ اونم از چهار گوشه جهان؟
وقتی میگن خدا خداست٫برا همینه ٫اون با استفاده از تمام امکانات می خواست بهترین و بیافرینه.اما وقتی این  موجود را ساخت٫راضیش نکرد و از اون خوشش نیومد٫میخواست خرابش کنه که یهو یادش افتاد که مصالحشو از کجا ها آورده٫برا همین یه آه عمیق از ته دل کشید٫و همون موقع این موجود تکون خورد٫وول زد وخدا دلش نیومد خرابش کنه٫اونم شروع کرد به وول خوردن و حرف زدن٫خدا از ورجه ورجه هاش شاد شدو خدا دیگه تنها نبود.
اما از بس این موجود وول میخورد خدا بهش گفت:آدم باش٫ واین اسم روش موند٫آدم
آدم از بس حرف می زد٫سئوال میکرد٫غر می زد٫اینو می خواست٫اونو می خواست٫خدا شب و روزشو نمی فهمید٫اما خمیره ی آدم جوری بود که آروم و قرار نداشت و راضی نمی شد٫چون جمع اضداد بود٫آب٫آتش٫باد و خاک٫چه معجونی؟!!!
برا همین شروع به بهانه جویی کرد٫گاهی هم از بس خدا لوسش کرده بود٫خودشو روح خدا و مثله خدا می دونست٫دیگه یواش یواش حوصله ی خدا از این کارا داشت سر می رفت.آدم توهمه ی کارها سرک می کشید وفضولی می کرد٫باورش شده بود مثله خداست٫خدام برا اینکه حالشو جا بیاره٫از جنس خودش موجودی دیگه آفرید٫اما خدا خداست وخوب می دونه چی بیافرینه٫با تجربه ی اولی می دونست چی می خواد٫یک موجود کامل که حریف آدم بشه٫از هر نظر٫زیبایی٫وقار٫هوش.علم٫درک و فهم.
حوا ٫اینجوری  شد که حوا شد.
و وای از خلقت انسان ٫مخصوصا جنس مونث آن.
آخی...
خدا حالا برای کارهای خودش وقت پیدا کرد.و آدم مثله دنباله به دنبال حوا بود و ولش نمی کرد.خوب الآن باید می کفتم همه به مراد دلشون رسیدن وقصه ی ما به سر رسید٫و کلاغه به خونش نرسید٫اما چه کنم؟این قصه در قرن بیست ویکم داره نوشته می شه٫اونم به دست یک زن ایرانی٫پس مجبورم قصه دومو بنویسم و به این قصه اول وصل کنم و ادامه بدم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داستان دوم
آره می گفتم٫همه چیز ا بگی نگی خوب پیش می رفت٫امایکی از ملائک خدا بنام شیطان ٫که از آتش٫ خدا آفریده بودش٫یه جورایی آتیش وجودش کار داد دستش٫این آتیش بندگیشو سوزوند وبجاش پر حسادت کرد.
توجه خدا به آدم و حوا جوری دلشو سوزوند که دیگه تحمل دیدن اونارو نداشت٫برا همین خواست یه جوری از جلو چشماش دورشون کنه.اول به سراغ حدا رفت٫خواست خودشو تو دل خدا جا کنه٫اما نتونست٫چون تمام  ملائک خدا  بنده ی خالص بودن.برا همین تصمیم گرفت بره سراغ آدم٫اما این موجود از خود راضی رو نتونست گول بزنه٫چون شش دانگ حواسش پی این بود که دنبال حوا موس موس کنه٫شیطون مجبور شد بره سراغ حوا٫اما حوا عاقل بود وفهمیده ٫ سخت می شد گولش زد٫اما شیطون راهشو بلد بود.دست گذاشت رو نقطه ضعف حوا٫میدونید اون چی بود؟بله درسته ٫نقطه ضغف حوا آگاهی اون بود.
حوا از مدتها قبل از اینکه از میوه ی ممنوعه بخوره خیلی چیزا می خواست٫نقص های آدم را می دید ٫اماچون بنده ی خوبی بود برای رضای خدا سکوت می کرد٫و شیطون اینجوری بود که حوا را گول زد٫بهش گفت:نمی خوای راهی برای مشکلت پیدا کنی؟تا کی می خواهی این آدم را تحمل کنی؟اگه از این میوه بخوری  راهشو پیدا می کنی٫و حوا گول خورد.
آخه چرا؟
برا چی؟که چی بشه؟
بفهمه که جایگاهش تو این دنیا بعد از مرده؟بفهمه که حق و حقوقش نصفه...مرده؟
اون که خودش کامل بود؟دردش چی بود؟اما خوب کار شیطونم گول زدنه دیگه٫ چه می شه کرد٫اون  گول خورد و از بهشت رانده شد.
ای وای چی؟رانده شد؟ خوب یهو اون با خودش فکر کرد چه مجازات خوبی٫چی از این بهتر٫ خوب اونم همینو  می خواست٫جایی دور از آدم٫اما  خدا همیشه شنوا و بینا  بود و به اسرار آگاه...
یهو خدا به حوا گفت:هر جا بری آدم هم می آد٫وای وای چه مصیبتی.آدم باز شروع کرد به ناله و فغان٫خدا هم برا اینکه راضیش کنه٫گفت:هر جا بخواهی بری ٫می فرستمت٫جایی که زمینش زیر پای تو باشه؟!!!
خدا اینجوریی آدم . گول زد  و آدم فکر کرد خدا چه  لطفی به اون  میکنه٫بیچاره نمی دونست که خدا داره حوا را مجازات می کنه٫ آدم از خود راضی فکر کرد اون می شه خدای روی زمین٫ و حوا چه تاوانی برای این نافرمانی داد؟نه تنها از دست آدم راحت نشد بلکه به جایی تبعید شد که آدم خودشو خدا فرض می کرد٫و چه مجازاتی از این بدتر و بالاتر؟!!!
واقعا سخته فهمیدن و دم نزدن٫اما چه می شد کرد این مجازات٫جرم نافرمانی حوا بود.کامل بودن و تحقیر شدن به نیمه و ناقص بودن٫چه طمع تلخی داشت این نافرمانی.
شیطون هم بی نصیب نموند٫ خدا اونم تبعید کرد که تا زمان مقرردر کنار آدم و حوا  باشه٫طفلکی٫ اما از خدا خواست که نزاره آب خوش از گلوی آنها پایین بره٫ خدا هم قبول کرد؟!!! و بهش فرصت دادکه بازم انسانهارو گول بزنه؟اما چرا؟!!!
باز همه چیز شد ضد و نقیض٫بهشت وجهنم٫خوبی و بدی٫شر و خیر...
وای از این جمع اضداد
واینبار خدا دست شیطون و باز گذاشت تا راحت هر کاری می خواد انجام بده٫و این بار آدم بود که گول خورد٫خود خواهی و باورهای مالیخولیایش از خدای روی زمین بودن انو زود به دام شیطون انداخت٫ و نتیجه ش این همه جنگ و خونریزی و نابودی و مرگه که هنوزم ادامه داره...
دلم گرفت٫ خیلی دلم می خواست یه قصه ی خوب و شیرین برا افتتاحیه وبلاگ بنویسم٫اما نشد٫تحقیرهای قرن ها زندگی در این کره ی خاکی مزه ی شیزینی قصه ی مادربزرگارو فقط تو خیالم زنده نگه داشته٫و اونچه واقعیته جز تلخی یک عمر تحقیر زن بودن چیزی نیست.
به امید روزی که خدا گناه حوا رو به جرم زیاده خواهی٫بیشتر دانستن٫و کاملتر بودن ببخشه٫و اونو به خونش(بهشت) برگردونه.به امید آن روز.
مرغ باغ ملکوتم٫نیم از عالم خاک
آدم آورد در این دیر خراب آبادم
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 0:34  توسط  آناهید  |